سلام سلام من اومدممممممممممممم
جای همگی خالی بود اما بهتر که نبودید، گند خورد به تولدمون چون سردو بارونی بود
، همگیمونم سرما خوردیم، البته آنفولانزای خاص گرفتیم، آنفولانزامون گاویه
. چشمتون روز بد نبینه من که از دیروز تا حالا 5 تا آمپول زدم
، به جون خودم نمیتونم بشینم ناجور درد میکنه
. دربه در این دکتره هم انقدر بد زد که.........
قرار بود بریم شمال اما علمای فامیل (که یکیشونم پدر بنده اس) گفتن که: "میگن شمال هم سرده و هم قراره بارون بیاد". به پیشنهاد علما رفتیم ساوه، گفتن مثلا اونجا هوا خوبه. رفتیم باغ مادر جون ( مامانه مامانم) که پدر جونم واسه ازدواجشون به نامش زده بود تا آقا بزرگ(بابای مادر جون) راضی بشه دخترشو بده به پدرجونم اونم بیارتش تو شهر غریب، هرچند که آقا بزرگ اصلا راضی نبود اما مادر جونو پدر جون دلباخته بودن به همدیگه
، تهشم که پدرجونم رفت تبریز(زن ذلیل)
، اینارو عزیز جون(مامانه بابا) تعریف میکنه، آخه با هم خواهرن، یعنی مامانو بابا دختر خاله و پسر خاله ان، حالا اون داستانش خودش یه رمانه. خلاصه که بردنمون ساوه، اولش گفتیم ای ول چه خنکه
، آقا از فرداش سرد شدو بارونی
. حالا ما بازم مثلا حال میکردیمو کلی عشقو حال کردیم اما از دیروز تا حالا تمام خاندانمون اومده جلو چشمامون
.
قرار بود امسال تولد منو سهیل خاص باشه، منو سهیل هم فکر میکردیم میریم شمال و میشه یه تولد تاریخی
، اما خب نشد که نقشه هامون عملی بشه، وقتی گفتن قرار شده بریم ساوه منو سهیل کلی حالمون گرفته شد
، فکر میکردیم امسال تولدمون خراب شد و تو راه همش به هم sms میدادیمو با هم غصه میخوردیم(آخه منو سهیل به تولدمون خیلی حساسیم). فکر میکنم یه جورایی از قیافه جفتمون تابلو بود که ناراضی هستیم
، البته فقط ما دوتا نبودیم بقیه هم همچین از اینکه نرفتیم شمال خوشحال نبودن. خلاصه که بچه ها وقتی دیدن ما ناراحتیم نقشه کشیدن تا کاری کنن که حسابی بهمون خوش بگذره و همونطوری که میخواستیم خاص بشه (البته اینو فوضول فامیل که هیچ حرفی تو دهنش بند نمیشه بهمون گفت
،نگین دختر دایی کوچیکه. فضول رو شناسایی کنید. خدایی خودمونم نمیدونیم این بچه به کی رفته
). واقعا منو سهیل از همشون ممنونیم چون امسالم تولد دوقلوهای تا به تا ( به قول خاندان) به لطف اونا قشنگ بود
. خدایی که تولدمون خاص شد
(هرچند که خاصیش مارو بدجوری گرفته. آقا 5 تا آمپول
). بگم که ما خرسای گنده واسه اینکه بهمون حسابی خوش بگذره حتی گل بازی هم کردیم
، مسابقه بود آقا جاتون خالی ، کل هیکلمون گل شده بود و هیچکسم مخالفت نمیکردو غر نمیزد که این چه وضعیه
.
خدایی خوش گذشت
، شاید اگه میرفتیم شمال اینجوری حال نمیداد
. خلاصه که ما هم 1 سال بزرگتر شدیمو اما به قول دایی جون آدم نشدیم
. ایشالا که آدمم بشیم
.
اینم خلاصه ای از این سفر و تولدی تاریخی![]()
